تبليغاتX
a href="http://tinypic.com" target="_blank">Image and video hosting by TinyPic تا بی نهایت

بنام مهربون ترینم

 ۵

 این بار تو چشم هایت را ببند،

تا من قایم شوم!

 

چشم هایت را ببندو بشمر...

از اول شروع کن...

از اولین نگاه حتی...

بشمر!

گره خوردن نگاه هامان را....

سادگی تو که نمی دانم کجا جا ماند را....

 چشم های مهربانت را ببند و بشمر!

 

 چشم هایت را که باز کنی،

من رفته ام!

.

.

.

و نوبتی هم که باشد،

این بار نوبت توست

                        که همه ی قصه ها را بگردی،

                                                                 تا پیدایم کنی!!!

 

محبوبه

                     

 

***

پی نوشت:

1-       سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!خوووووووبم همچنان!

2-       همه چیز خوب است و بر وفق مراد! اما....این دل ما،دل نیست!!!!

۳-        ............!

۴-       این روزا می خوام فقط فقط مال خودم باشم!!!

۵-       این روزا هوا خوبه!خیلی هم...من عاشششق رنگ سبز این روزام...این روزا پر از رنگه...پر از تغییر...این روزا عجیبه!حالا من هی می گم!هی باور نکن!یه اتفاقایی داره می افته!!!

۶-   خدا جوووووووووووووووووووووووونم!عاشششششقتم!!که فقط خودت می فهمی من چی می گم!

۷-   خوش باشین....

 

      تا بعد.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 10:45  توسط محبوبه  | 

بنام خالق محبوبه

 ۴

تو یک دنیایی!

دنیایی که از آغاز متعلق به آن بودم...

دنیایی که یک روز به آن آمدم!

 

نگاه کن!

این آسمان دنیای تست

این کوههایش...

دریایش...

آدمهایش!

و میان این همه آدم....

این هم "من"هستم!

محبوبه ات!!!

 

بخشی از من کنار تو مانده

تا ابد هم می ماند...

 

بخشی از من اما...

می رود...

می رود که با همه ی سختی ها،

                                         زندگی کند!

اشتباه کند...

ویران کند...

بسازد...

می رود که عاشق تو و دنیایت شود...

می رود که با تو بازگردد!!!

 

حالا دیگر این دنیا همانقدر که مال تست،

مال من هم هست!

نه؟

 

  من خسته ام!

همین!!!

تو همه ی خستگی مرا از دوشم بر می داری

و باز

-مثل روز اول-

مرا به دنیای خودت راه می دهی!

 

به همین سادگی!

به دنیا می آیم!

محبوبه

***

 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!

خب!همه خوش اومدین!ممنون که اومدین!من خوووووبم خیلی....و در شرف به پایان رسیدن 19 سالگی!

امسال بیشتر از همه ی عمرم منتظر "روز تولدم "بودم

امسال انگار به اندازه ی همه ی نوزده سال بزرگ شدم!

+ دلم می خواد به اندازه ی بچگی هام سرکش باشم و به اندازه ی 19 سالگی م بزرگ!

+  دلم می خواد خلاف جهت آب شنا کنم...پارادوکس!!!این من واقعیه!

+ دلم می خواد همه رو ببخشم و از همه بخوام من و ببخشن

+ دلم می خواد هیچی نگم!دلم می خواد همه ی حرفام و از نگام بخونی!دلم می خواد بفهمی! اونقدر حرف تو دلم هست که...اما...به تو که دیگه گفتن نداره!می خوام امروز فقط به خودم و خودت فکر کنم...هیچی نگم!فقط به خاطر تک تک لحظه های زندگیم...به خاطر مامانی و بابایی...به خاطر دوستام...به خاطر همه چیز شکرت کنم

+ به دنیا اومدن امسال من، مثل شکستن یک سده!به دنیا میام....به یه دنیای دیگه اما....

 امیدوارم 88 بهترین سال زندگی تون بشه...واسه منم دعا کنید...

+ امسال با تقریب خوبی یکی از بهترین سال های زندگیم و فکر کنم بهترین روز تولد ممکن بود!اونقدر که تا صبح خوابم نبرد ...خدایاااااا من چه جوری شکرت کنم حالاااا؟؟!!( اضافه شده در دو شنبه ۲۶ اسفند)

 خوش باشید

  محبوبه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 9:0  توسط محبوبه  | 

بنام خدایم،که می داند

 3

از حالا به بعد ،

                    نه من،

                              نه تو!

 بیا و این بار را کناری بنشینیم و فقط نگاه کنیم!

بعد...

هرچه دلم گفت،

                       هر چه دلت گفت،

همان را گوش کنیم!

 

  از حالا به بعد ،

بیا همه ی قانون ها را زیر پا بگذاریم،

قانون این نگاه های ساده مان هم،

بگذار میان خودمان بماند!

 

نترس!این بار را نترس

و بیا پا به پای من!

من می بینم رد پای خدا را در این جاده!

                                                    نترس!

و باور کن که،

از حالا به بعد ،

                               همه چیز مقدس است!

 محبوبه

سلاااااااااااااااااااااااااااااااملیکم!احوال شما؟من خوبم!امتحانامم که تموم شده و دیگه خوب خوبم!

امتحانام خوب بود!اختصاصی ها عالی...عمومی ها***!!!بگذریم!

 - دفتر خاطراتتم ماه هاست داره تو کمد خاک می خوره!بر خلاف همه ی عمرم که حتی جزئی ترین اتفاقات و هم تو دفتر خاطراتم می نوشتم،این بار- که همه چیز لااقل یه کم مهمه و جالب!- رو نمی نویسم!می خوام این روزا با همه ی عمرم فرق داشته باشه!چون داره...چون من فرق دارم!

- نمی خوام از هیچ قانون و عادتی که تا حالا واسه زندگیم داشتم پیروی کنم!از این ترسی ندارم که با یه جمله یا یه حرف همه ی اعتقاداتم و فکرام زیر سوال بره! می خوام اعتقاد درست و پیدا کنم!

- این روزا بر خلاف بیشتر عمرم فقط و فقط به حرف دلم گوش می دم! دلم هیچ وقت اشتباه نمی کنه!اصلا دل آدم اشتباه نمی کنه!چون دل آدم ودیعه ی خداست!خدا تو قلب آدمه!این ماییم که حرف دلمون و نمی فهمیم!سعی کی کنم حرفش و بفهمم!دلم می گه این راه درسته!می گه این همون راهیه که همه ی عمر دنبالش بودی! این همون راهیه که معنای زندگیت و توش پیدا می کنی...دلم همیشه راست می گه!

- یاد می گیرم خودم و به خاطر اشتباهای گذشته ببخشم و بی احساس گناه "حالا"رو زندگی کنم!

- بعد از چند وقت اخیر از این شلختگی و هپلی بودن درمیام!با نظم می شم و سعی می کنم آراسته باشم!!!( چه حرفاااااا!!!)

* خدایا!تو این روزا داری چیزایی رو پیش روم می داری که مدتها سعی کردم فراموششون کنم!گرچه همیشه تو وجودم بودن!تو منو بهتر از خودم می شناسی! حالا که تو می خوای،می رم!تا آخرش!فقط...مثل همیشه هوام و داشته باش!

 خوش باشین

تا بعد...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 13:54  توسط محبوبه  | 

 بنام خالق بی تکرار

۲

نه!

نه تقصیر آن نگاه های مهربان تو و برق عجیبشان بود

نه تقصیر این دل زود باور و نجیب من!

و نه حتی تقصیر هوای پاییزی و بارانی این روزها-

که هوش از سر آدم می برد-

هیچ اتفاقی نیفتاده بود

-تنها-

وقتی از خواب بیدار شدم،

هیچ دیروزی وجود نداشت

و من ؛"من"دیگری بودم اما

می دانستم که خود "من"هستم

-تنها-

من از اول شروع شده بودم

و چشم هایم وسعتی به اندازه ی نام تو داشت!

نه!

تقصیر هیچ کس نبود

زندگی پیش از اینها هم همین بود

-تنها-

من از خواب بیدار شده ام

و لبخند می زنم....

 

محبوبه

 

- سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستای مهربونم...خوبین؟خوشین؟ یلداتون مبارک...شروع زمستون مبارک...

- سه شنبه کاملا اتفاقی بابام اجازه داد با عموم اینا برم شمال!و ما چهارشنبه صبح رفتیم شمال... رفتم که به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم... رفتم که دلتنگ نشم...رفتم که فقط و فقط خوش بگذرونم....وانصافا که خوش گذشت...اونم با فامیلای زن عموم...توپ بود...دریا...جنگل...بارون...  خووووش گذشتا...الانم 2 ساعته که برگشتیم!!!

- فکر کنم این به اصطلاح شعری که اول نوشتم گویای همه حرفام باشه...همه چیزو فراموش کردم...همه چیزو...دارم با طبیعت پیش می رم...با خود خود زندگی!

نمی خوام با هیچ چیز این زندگی بجنگم، می خوام قبولش کنم!حالا که زندگی می خوادجدید باشه چرا من نباشم؟

این روزا بیشتر از همه ی روزای عمرم خودم و می شناسم...ابعاد بیشتری از خودو می شناسم...

نمی ترسم!نگران نیستم!پشیمون نیستم!دو دل نیستم!....مطمئنم!!!کاااااملا!

-این روزا همه ش با خودم این جمله ی اخوان ثالث و تکرار می کنم:"هی فلانی!زندگی شاید همین باشد!!!"

- خدای من!حالا بیشتر از همه ی عمرم بهت اعتماد دارم...و به اینکه هر چی تو بخوای!می دونم! حواسم هست که این روزا خیلی هوام و داری هااااااااااا

-نمی خوام...نمی خوام هیچ چیزی و به هیچ کسی ثابت کنم....نمی خوام به کسی بفهمونم...کسی که بخواد بفهمه می مفهمه!

-چهارشنبه گروه آریان تهران کنسرت داره...دارم پر در میاااارم!بلیط گرفتیم که بریم...هووووورا....

- یلدا...یلدا...یلدا...راستش با حافظ آشتی کردم!شاید امشب فال هم گرفتم...

-هستم!بیشتر از همه ی روزای گذشته...

 

خوش باشین

تا بعد...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 23:1  توسط محبوبه  | 

بنام تو که منو می دونی

۱

" تو برای یک شاعرک (آن هم از نوع سابقش)چه می توانی باشی

جز،

بهانه ای برای دوباره نوشتن،برای دوباره خیال پرداز شدن...

برای شاعرها همیشه"تو"یی هست

حالا چه تو،چه تو، و تو

آدم بزرگها که نمی دانند

اما تو که می دانی

"تو"ی شاعر همیشه یک نفر است

"تو"!

دخترک همه ی قصه ها را برای پیدا کردنت زیر پا گذاشته

دخترک برایت شعرها گفته

بی آنکه بداند

بی آنکه بدانی!

***

از تو

برای من همین کافیست

که بهتر از "من"باشم

که باز همه ی کاغذسفیدها با خطم سیاه می شوند

از تو

برای من همین کافیست!!! "

محبوبه

سلاااااااااااااااااااااااااااام.....خوبم

دیروز چه بارونی اومد...و حیاط کوچیک خونه ی ما هم جون می ده واسه اینکه زیر بارون توش قدم بزنی و ساعت ها به صدای خش خش برگ های زیر پات و نم نم بارون گوش بدی...ملت همه شال و کلاه می کنن...دور از چشم مامانی کتم و در میارم...سرده...سرما می خورم...بی جنبه م دیگه...عین بارون ندیده هاااااااااااااا!

 

اصولا وقتی بارون و پاییز و شب امتحان ریاضی و محبوبه دور هم جمع باشن معجزه می شه...نمونه ی کاملش همین دیشب!   8 شب که از کلاس زبان اومدم،دست و صورت نشسته نشستم پای کامپیوتر به تایپ کردن تا ساعت 9!بعدش بلاگفا همه ش ارور داد و نذاشت آپ کنم...و ما هم نرسیدیم ریاضی بخونیم،اما...اگه امتحان ریاضی و 20 نشم تعجب داره!!! حالا که نوشته های دیشب و می خونم می گم همون بهتر که آپ نکردم!!!

سر امتحان ریاضی،تکیه دادم و صندلی نرمم و تند تند سوالا رو حل می کنم...سوال آخرم...یهو یاد خواب دم صبح دیروز می افتم! نکنه؟؟؟ نه!!!اگه؟؟؟ نه! سوال آخرو جواب می دم !همه دارن می نویسن...منتظرم زهرا یا مریم پاشن...زهرا بلند می شه!استاد می گه: پاشو خانم....دوستت رفت!با خنده بلند می شم و برگه م و می دم...هوای خوب،خواب و از یادم می بره....اون خواب لعنتی!!!

* هنوز فصل قبلی قصه ی زندگی م تموم نشده بود که با خودم (و چند نفر دیگه )گفتم:با چشمای باز راه می رم. چشمام و نمی بندم.رویا نمی بینم.خیال نمی کنم.دنبال نشونه ها راه نمی افتم....آدم وار زندگی می کنم!!! خب می دونی!اصولا این به اصطلاح آدم وار زندگی کردن به من نیومده!!! به خودم که میام می بینم باز یه عالمه بهونه ی کوچیک واسه خیال پرداز شدن هست...باز یه عالمه نشونه که دستای منو می گیرن و دنبال خودشون می کشونن...خب!این فصل زندگی م هم تموم شد...و فصل جدید....

داره بارون میاد باز....خدایا!اگه این بارون نبود من چی کار می کردممم؟؟؟؟؟ پنجره رو باز می کنم که صداشو بشنوم...می نویسم...

* تصمیم دارم همه ی کارایی رو که مدت هاست به تعویق انداختم و انجام بدم!کتابای نخونده...فیلمای ندیده...تمرینای گیتار انجام نداده...آهنگای گوش نداده...نذرای ادا نکرده....نشونه های ندیده! شب ها یه ربع اول اخبار ساعت 9 و می بینم که خیلی بی خبر نباشم...مجید(داداشم)قراره هفته ای یه بار برام روزنامه ی دنیای اقتصاد بخره تا یه کم از اقتصاد سر در بیارم....اوووووه!

* یه جوری ام!مثل آدمی که یه چیزی رو گم کرده!خوب همه مون یه چیزی و گم کردیم....همه مون دنبال یه چیزی می گردیم....سعی می کنم آدم مفیدی باشم....اما....این روزا انگار کار مهمی نمی کنم...احساس می کنم باید یه کاری بکنم....فکر می کنم یه اتفاقی باید بیفته...می گردم این روزا دارم ابعاد جدیدی از خودم و کشف می کنم...مثلا این محبوبه ی شلخته و سر به هوا!این روزا این "محبوبه"برام جدیده...صبحا مثل قبل 2 ساعت جلو آینه وقت تلف نمی کنم....جزوه ی حسابداری م دست نسیم،جزوه ی ریاضی دست زهرا و گوشیم تو سایت جا می مونه....به به!

"بریدا" رو برای بار سوم می خونم:

" ما تجربه های خارق العاده ای داریم و کمتر از دو ساعت بعد، سعی می کنیم خودمان را متقاعد کنیم که آن تجربه ها حاصل از رویای ما بوده اند..."

دقت کردی؟ در اوج اینکه آرزوی یه معجزه رو داریم، وقتی اتفاق می افته با هزار جور دلیل منطقی توجیهش می کنیم!!چرا؟ چرا هر چقدر بزرگتر می شیم می خوایم همه چیزو با عقل توجیه کنیم؟! نمی دونم ولی ...ولی دلم می خواد مثل بچگی ها بارون و خورشید و آسمون برام یه چیز رویایی باشه...دلم می خواد مثل بچگی ها زندگی برام شگفت انگیز باشه...یه بازی خنده دار...زندگی همون چیزیه که ما فکر می کنیم!تو چی فکر می کنی؟

"تمام زندگی انسان روی زمین، در همین خلاصه می شود: پیدا کردن بخش دیگر!!مهم نیست که وانمود می کند در جست و جوی حکمت است یا پول یا قدرت.اگر نتواند بخش دیگر خودش را پیدا کند،هر چه بدست بیاورد ناقص است"

این روزا آدمای فوق العاده و جالبی اطرافم هست...می شه ازشون یه عالمه چیز یاد گرفت...

* یه جوورایی مثل آرامش(!)قبل از توفان می مونه....مثل آذر سال قبل...مثل اون بارون...انگار یه اتفاقی قراره بیفته...دارم فصل قبلی زندگی م می بندم...حوصله ی خاطره بازی ندارم...باید یه فصل جدید شروع بشه....یه چیزایی داره عوض می شه....حسش می کنم ولی نمی فهمم چه اتفاقی قراره بیفته؟! نمی خوام اشتباه کنم...به خودم قول دادم دردسر درست نکنم....قول دادم! دنبال یه نشونه م...یه نشونه واسه یه راه جدید....

* قدم زدن شبانه با مجید(برادر مربوطه -این تیکه ی استاد مبانی مونه که من خیلی دوسش دارم،یکی از همون آدمای جالبه،50-60 سالشه...خیلی جالبه!)فواید زیادی داره! مثلا همین پریشب که مجید جو گیر شد و منو به یه رم 2 گیگ مهمون کرد!!!می دونی وقتی یه رم 2 گیگ جای رم 256 گوشیت و بگیره یعنی چی؟؟؟؟ الان خودمم می تونم بریزم رو گوشیم!!!(چقد بامهسا سر این حرف خندیدیم!)

*بازم زیاد شد که.....ببین!نه دست من به کم نوشتن می ره!نه شماها اینجا به هوای کم خوندن میاین نه؟!!!!!

اضافات: آهنگ وبلاگمو دووست دارم یه عالمه!!!

*خوش باشین

تا بعد....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 17:35  توسط محبوبه  | 

بنام خدای من و تو

در باغی رها شده بودم

آیا من خود بدین باغ آمده بودم

و یا اطراف باغ مرا پر کرده بود؟

هوای باغ از من گذشت

ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد

صدایی که به هیچ شباهت داشت

"همیشه از روزنه ای نا پیدا

این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود"

سرچشمه ی صدا گم بود:من ناگاه آمده بودم

خستگی در من نبود:راهی پیموده نشد!

آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟؟؟

*سهراب

سلااااااااااااام دوست جووونای من....دوست جوونای من و خاطرات بارانیم!

کی باورش می شه؟

کی باورش می شه کوچولوی من که سه سال گذشت...که سه سال از به دنیا اومدنت...از با هم بودنمون گذشت!

خیلی ها اومدن اینجا....خیلی ها رفتن...خیلی ها هم موندن...موندن و بزرگت کردن.موندن و شدن بخشی از تو! بخشی از من!

بعد از همون روزای اولی که اومدی خواستم برم پرشن بلاگ...به دلم نشست....همین چند وقت پیش جمع کردم و رفتم بلاگ اسپات ولی به یه ماه نکشید که برگشتم پیش خودت...منو ببخش!دیگه تنهات نمی ذارم....کوچولوی دوست داشتنی من! با بودن تو دنیای من یه جور دیگه س! دنیای من و تو جداس! دوست خوب من! خاطرات بارانی من!بی نهایت دوستت دارم....تولدت مبارک!

           

خوب!!!سه سال شد....سه ساله که من اینجام!سه ساله که می نویسم!خداییش بد جور دچار شدیمااااا

نام نمی برم و از تک تکتون ممنونم....به خاطر بودنتون....به خاطر راهنمایی هاتون....به خاطر دوستتیتون....بی نهایت ممنونم....امیدوارم تابی نهایت کنار هم باشیم!

دیگه اینکه!به مناسبت تولد خاطرات بارانی من!انتقاد و پیشنهاد می پذیریم....بدون انتقاد و پیشنهاد هم ورود ممنوعه!!!(نه بابا!) بگین از چه مدل نوشتنم و بیشتر دوست دارین...نمی دونم دیگه....هرچیزی که وقتی وبلاگم و می بینی فکر می کنی بگو!تا اینجاش خاطرات بارانی بهتر شدنش و مدیون همین انتقاداس!پس بگین!

خیلی از دوستای خوب یا کم پیدا شدن یا دیگه نمی نویسن!دلمون براشون تنگ می شه و آرزو می کنیم که همیشه خوش باشن...باشین!ما به امید شماس که هستیماااااااا!تنهامون نذارینااااا

***

وقتی ساعت ۳۰/۶ صبح  تو هوای نسبتا سرد در حالی که چشمام از شدت خواب باز نمی شه و دارم تو اتوبوس آرژانتین-اشراق رسما پرس می شم...بیشتر از یه لیوان چای داغ دیدن طلوع پر رنگ خورشیده که می چسبه!

خوبم!واقعا خوبم...دارم صدای نفس کشیدنم و می شنوم...به همه ی وجود زنده م...دیشب که ساعت ۲ نصفه شب از فرط خستگی خوابم نمی برد اینو فهمیدم!که چقدر زنده م!دلیلشو نمی دونم اما زنده م!نمی دونم چرا اما دلم خواست از فرداش(یعنی امروز)بیشتر زنده باشم....بیشتر نفس بکشم...دلم خواست آدم باشم...دلم خواست جوری باشم که لایق همه چیزای خوبی که می خوام باشم...یه جوری که خدا پیش خودش نگه نه!لیاقت داشتن اینو نداری!دلم خواست باشم!آخه یه چند وقتی بود که نبودم!اما...انگار همونی ام که می خوام...یا لااقل نزدیکشم!می بینی!؟ هرچی همه چیز خوب تره کمتر زنده ایم!تا یه ذره سخت می گیره کلی احساس زنده بودن می کنیم!خوب حالا مقصر کیه؟

انگار نیت کردم که امسال حتی یه بارون و از دست ندم!زیر همه ی بارونا قدم بزنم....صبح که می رم دانشگاه تا مریم و می بینم می گم:امروز بارون میاد نه؟! مریم با ذوق می گه:آآآره! کلاس زبان که تموم می شه می دویم می ریم پایین...به!چه بارونی!راه می افتیم تو خیابون حافظ به قدم زدن....

خداجون شکرت!یه نعمتی هست که انصافا هیچ وقت منو ازش محروم نکردی!اونم داشتن دوستای خوبه.... من همیشه بهترین دوستای عالم و دارم....

می بینی!؟ تولد توئه و من باز دارم از خودم می گم........

دیروز ۵ صبح(طبق معمول)بیدار شدم که تشریفم و ببرم یونی(دانشگاه؟؟!!) ۶ بعد از ظهر رسیدم خونه و تا ۱-۱۲ شب داشتم مشق می نوشتم(درست شنیدی!مشق!!!)انگار اثر کافی میکسایی که می خوریم که سر کلاس خوابمون نبره تاخیر داره!چون سر کلاس خوابالواییم و شب بی خوابیه که می زنه به سرمون!!!دوباره ۵ بیدار شدم امروز و تشریفم و بردم و هشت شب تشریفم و آوردم خونه!الانم به جای خوندن معارف ترجیح می دم تولد وبلاگم و چشن بگیرم و بعدم لالا!حالا باید چه احساسی داشته باشم؟؟؟؟ اشتباه کردین!من خوب خووووبم! این و گفتم که منو ببخشین که امشب هیشکی رو دعوت نکردم تولد!دعوت با تاخیر انجام می شه....

-روزای جدید دارن از راه می رسن....روزای جدید...روزای خوب....شاید روزای خیلی خوب...!!!

-"خرمگس"تموم شد بالاخره خیلی ناز بود....دارم "طوفان دیگری در راه است"سید علی صالحی رو می خونم و فکر کنم خوشم اومده....

-خوب!دیگه همین...

خوش باشین

تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 20:48  توسط محبوبه  | 

بنام مهربون ترین

سلام!

حال همه ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند...

با این همه،عمری اگر باقی بود...

طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد،

نه این دل نا ماندگار بی درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم...

حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود

می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است!!!

اما تو لا اقل حتی هر وحله..گاهی...هر از گاهی..ببین!

 انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست؟

هی بخند....

نامه ام باید کوتاه باشد!ساده باشد!بی حرفی از ابهام...

از نو برایت می نویسم:

حال همه ی ما خوب است....

اما

تو

باور مکن!!!

                    

شعر:سید علی صالحی

"نامه ها با صدای زنده یاد خسرو شکیبایی"

*

امشب از آن شب هایی ست که صبحش طلوع خورشید را دیده ام....

 دم صبحی توی خیابان باعث شده ام آدم ها بخندند

ظهرش توی هوای عجیب دو نفره اش و زیر بارانش بین یک عالم درخت سبز و نارنجی قدم زده ام و پاییزش را به چشم دیده ام...

و دم غروب را قدم زنان با خودم آرام آرام حرف زده ام...

و حالا همان ستاره ای که هر کجا باشم می شناسمش درست جلوی پنجره ی اتاقم است....

می خواهم هشت کتاب نوام را دست بگیرم و بخوانم و بخوانم...

امشب از آن شب هاست!

*

تمام راه برگشت را به خودم و این روزها و قصه ی زندگی ام فکر می کنم...بی چاره خدا،که این روزها اینقدر به نق زدن های من گوش می دهد...نمی دانم چرا؟همیشه ی خدا همین طور بوده ام...خودم نق می زدم و بعد دانه دانه علت همه ی این نقد زدن ها رو توجیه می کنم بالاخره یک جوری آرام می شوم دیگر...انگار که خدا از دهان خودم با من حرف می زند!!!

از مترو که پیاده می شوم دم غروب است.دستانم را –همان طور که خیلی دوست دارم-محکم توی جیب مانتویم فرو می کنم و قدم زنان به سمت خانه می آیم!خودم را بابت همه ی نق زدن هایم و خستگی هایم توجیه می کنم...تمام که می شود مات می مانم که من بودم یا...خدایا!این حرف تو است یا من؟...انگار خدا روبه رویم ایستاده  و بیادم می آورد که قول داده ام. همان روزی که آمدم...نه! قبل از آن! قول دادم که اگر قبول می کنم بیایم تا آخرش بمانم!قول دادم که تا آخر آخرش بروم...قول داده ام تا آخرش زندگی کنم! انگار دارد به من یادآوری می کند که هنوز برای خسته شدنم زود است....اگر هنوز هستم....چرا هنوز هستم؟!!!

 *

و خوش شانسی اینکه کلاسای ریاضی و زبان که برای من یکی همیشه نقطه ی امید می شود!!! اینجا کلاس ریاضی و زبان حساااااابی کیف می کنیم!

*

 نمی دونم چرا ولی این روزا بین این همه اسم تو دلم می خواد "مهربون "صدات کنم!!!دنبال هیچ نشونه ای نیستم! فعلا چشمام بازه و واقع بین تشریف دارم!

*

فعلا که سر ما بدجوری به پسرهای شیطون من گرمه!!! شلمان و فسقل! شلمان پسر ارشده-آروم تره! ولی فسقل که ته تاقاریه کلی شیطونه! نمی دونم چرا ولی خیلی بهشون وابسته شدم!

            

*

اگه اینقد طولانی می نوسم واسه اینه که می دونم اینجا کسایی هستند که می خونن و نظرای عجیب خوبی می دن که می چسبه به آدم!!!!

...و سالروز رفتن قیصر....۸آبان....یادش بزرگ و جاودان

خوش باشین

تا بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:5  توسط محبوبه  | 

بنام خدای عزیزم

 

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام اندیشه ی فرداست

وجودم از تمنای تو سرشار است

زمان-در بستر شب- خواب و بیدار است

هوا آرام،شب خاموش،راه آسمان ها باز...

خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز...

                                                                       فریدون مشیری

                  

پی نوشت:

۱-..........................................!؟

۲-چیه به من نمیاد کم بنویسم؟؟؟

۳-یهو احساس خلاء می کنی!احساس اینکه هیشکی نمی فهمه چی می گی!

۴-همین دوشنبه ی دوست داشتنی می شود بهانه ام که بعد از چندین روز دستی به ساز ببرم و بنوازم و بنوازم و....

۵-یه عالمه چیز جدید...اتفاقای جدید...آدمای جدید...و من که نمی دونم چه جوری با همه ی اینا کنار بیام!

۶- حال من خوب است اما......تو باور مکن!!!

۷-تولد سهراب سپهری هم به اضافه ی همه ی اینا

 

تا بعد....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 22:24  توسط محبوبه 

بنام حافظ دوستی ها

سلاااااام...

خوبم...

می دونین!همیشه فکر می کردم اگه از لحظه هام نهایت استفاده رو ببرم و تو هر لحظه از زندگیم بهترین کار ممکن و انجام بدم، بعدا نه حسرت اون روزا رو می خورم نه هی آرزو می کنم کاش دوباره تکرار بشه...

 

مهر از راه رسید...امسال فرق داره...امسال دیگه روز اول مهر ما 6 تا نمی ریم ته حیاط مدرسه -پشت اون درختچه-بشینیم...دیگه سر صف اون دعای فرج قشنگ و نمی خونیم...دیگه مدرسه واسه من و دوستام تموم شد...

گرچه تو این 3-4 سال که با هم بودیم فکر کنم تا نهایتش خوش گذروندیم...گرچه تو 12 سالی که مدرسه رفتم همیشه خوب بود ولی نمی دونم چرا دلم لک زده واسه دوستام و روزای مدرسه...واسه اون نیمکتای چوبی...واسه اون دیوارا...واسه اون تخته کچی...چه زحمتی کشیدیم واسه دیوارای کلاس ماها!!!!

هی گفتیم :خدایا نگیر این روزا رو ازما...هی!!!

   

 دلم خواست امروز هم به بچه مدرسه ایا تبریک بگم هم یادی از روزای خوب خودمون بکنم و از همه ی همه ی دوستام از ابتدایی تا اینجا تشکر کنم مخصوصا:مونا و سپیده و شیدا و پری و زهرا که تو این چند سال کلی خوش گذروندیم و از هم یاد گرفتیم...و امیدوارم همین طور که تا حالاش با هم بودیم بعدشم بمونیم...اگر خبطی از من سر زده به بزرگی خودتون ببخشین!

(اینم عکس 6 تایی هاس!بعله تو عکس 5 نفره چون مونا اون روز نبود اما به هر حال 6 تائه! )

        

هر چند عاشقان قدیمی

از روزگار پیشین   تا حال

از درس و مدرسه

از قیل و قال       بیزار بوده اند

اما

اعجاز ما همین است:

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در یک کتابخانه ی کوچک

و میله های سرد و فلزی

گل داد و سبز شد....

 

"قیصر امین پور"

 

این شعر ..این شعر مال خود خود ما بود...

 

 

تا بعد....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 17:46  توسط محبوبه  | 

بنام رحمان

 

ای فرزندان آدم!

من بی نیازی هستم که نیازمند نمی شوم!

مرا در آنچه به تو امر کرده ام اطاعت کن ،

تا تورا چنان بی ناز کنم که نیازمند نشوی!

 

ای فرزندان آدم!

من زنده ای هستم که نمی میرم!

مرا در آنچه به تو امر کرده ام اطاعت کن ،

تا تو را زندگانی بخشم که نمیری!

 

ای فرزندان آدم!

من به هرچه می گویم باش،می شود!

مرا در آنچه به تو امر کرده ام اطاعت کن ،

تا تورا آنچنان قرار دهم،

که به هرچه می گویی باش، بشود.....

 

                ***

سلاااااااااااااااااااااااام! نماز روزه هاتون قبول...التماس دعا!

باز ماه رمضون و سفره افطار...شله زرد و آش رشته...و من که دم اذان این کانال اون کانال می کنم تا ربنای شجریان و اذان دلنشین موذن زاده رو بشنوم:اشهد ان مولانا و مقتدانا امیر المومنین علی حجه الله....

 بالاخره جواب دانشگاه هم اومد و از این برزخ اومدیم بیرون! آزاد معماری قبول شدم و سراسری مدیریت مالی!

جفتش تهرانه و سراسریه رو می رم!

وقتی جوابا اومد خوشحال که نشدم هیچ تو ذوقم هم خورد...نسبت به درسی که من خونده بودم رتبه م از سرم هم زیاد بود ولی خوب...به قول آبجیم پرروام دیگه!یهو دلم مهندسی خواست اما....

گمونم همه دیگه این جمله رو شنیدن(شنیدن نه فهمیدن!!!) که: خوشبختی داشتن دوست داشتنی ها نیست!دوست داشتن داشتنی هاست!!! خودم نخواستم یه سال دیگه درس بخونم و حالا دارم با این رشته کنار میام!چه بسا دوستش هم داشته باشم....

بیشتر از قبولیم از تبریک دوست و آشنا خوشحال شدم...همه خیلی لطف داشتن! الان هم کلی ذوق مرگ شدم ...دیروز شیدا زنگ زده بود به معلم زبانمون(عشق من)و بهش گفته بود که من قبول شدم و خانم صدر هم الان بهم زنگ زد و تبریک گفت....خداییش معلم به این ماهی کجا می خواین پیدا کنین؟

 

این روزا پر سوالم...پر نمی دونم....تو سرم پر از دو راهیه!

کتاب" آدم و حوا"نوشته ی محمد محمدعلی رو از شیدا گرفتم و دارم می خونم خیلی قشنگه:

 خدا عاشق بود که آدم را از زمین آفرید؟

زمین عاشق بود که خاکش را به دستان خدا می آویخت!

 

 تو کتاب "لطفا گوسفند نباشید"یه چیز قشنگ نوشته بود که مدتها دلم می خواست بنویسمش:

فرض کنید که در ساعتی مشخص همه مسلمانان نماز می خوانند.اگر ما خانه ی کعبه را یک دایره ی فرضی بدانیم و از بالای کره ی زمین به آن نگاه کنیم و در همان لحظه آن دایره ی فرضی یا خانه ی کعبه را برداریم چه می شود؟ می بینیم میلیاردها انسان در یک ساعت معین (نماز) روبه روی هم می نشینند و بهم می گویند:

السلام علیکم و رحمه الله و برکاته:سلام بر تو و رحمت خداوند بر تو باد....

فک کن که ما آدما همه رو به روی هم می شینیم و بهم سلام می کنیم و برای هم آرزوی رحمت می کنیم....

همین ما آدما!!!!

 

خدایا باز ماه رمضون رسید....چی قراره پیش بیاد؟ چی قراره بشم؟ نذاری دست خالی برم هاااا!

گرچه رسمش نبود تو ماه خودت اینقدر اشک منو دربیاری ولی خوب...نمی دونم!شاید حق داری...شاید حقمه!

 آره خسته شدم اما من تصمیمم و گرفتم...هرچی می خواد بشه! بالاخره یه جوری تحمل می کنم!فقط نذار نا امید بشم...فقط نا امیدی منو از پا درمیاره...من قراره خوشبخت باشم...من می خوام خوشبخت باشم....من واسه نا امیدی و بدبختی آفریده نشدم!شدم؟!

 

فرامرز اصلانی می ذارم و صداش و بلند می کنم...چند وقته آهنگاش و گوش ندادم؟

"هر پرستویی که به سویی می پره،خبر پایوون فصلی رو می بره...هر گل تازه ای که چشم باز می کنه،به خودم می گم که این نیز می گذره....می گذره...."

 

چقدر از اینجایی که من وایستادم همه چیز احمقانه س!همه چیز قصه س....قصه....چقد ماها وقتمونو سر چیزای بی خودی تلف می کنیم...چقدر؟!!!

"چه اهمیت دارد اگر گاه می رویند قارچ های غربت؟؟؟؟"

         

(این عکسه هم خودمم!کار مریمه(آبجیم) داره کلاس عکاسی می ره!!!)

 جانمی جان!پاییز نزدیکه....بارووووون!

 

خوش و خرم و آسمونی باشید

تا بعد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 14:15  توسط محبوبه  | 

 


کد موسیقی در نایت اسکین